![]() |
![]() |
|
| علمی ، فرهنگي ، سیاسی و اجتماعی |
|
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
پیش از آنکه آخرین نفس بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق ورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسی که نیازمند من است
کس که نیازمند او هستم
کسي که ستایش انگیز است
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم
تا روزها بی ثمر نمانند
لحظه ها گران بار شوند
زمانی که میخندم
زمانی که میگریم
زمانی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
هر چند ناهموار
در راهی که در آن گام بر می دارم
قدم نهاده ام و سر و دل بازگشت ندارم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
درس سيزدهم
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله اى وارد قھوه فروشى ھتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردھایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزھا پر شده بود و عده اى بیرون قھوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی حوصلگى گفت: ٣٥ سنت پسر دوباره سکه ھایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت... پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق دار پرداخت کرد و رفت. ھنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود! یعنى او با پول ھایش می توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود! نتیجه اخلاقی : با خودتون...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
پاییز رو دوست دارم. این دوست داشتن سر آغازش از روزهای پایانی شهریور یا نیمه شهریور به بعد هست...
اون روزا رنگ پریدگی آفتاب وسط روز و خیلی دوست دارم، یه حسی توش هست، خنکای هوا و کوتاه شدن روزها خیلی قابل لمسه... اون روزها رو من بشدت نفس میکشم، عمیق نفس میکشم و از بوی پاییز مست میشم و لبریز، خصوصاً اگه با نمه بارونی هم آغشته بشه... انگار متولد میشه تو این فصل آدم، این حس تولد و من حتی تو بهار هم ندارم، نمیدونم چه رازی تو این فصل و ماه مهرش نهفته س؟! فصلی که همه چی به ظاهر رو به زوال میره، آدم حس کنه تازه داره به دنیا میاد!! شب رو دوست دارم، پاییز ابتدای بلندی شبها ست و آرامش بیشتر، شاید برا اینه که بيشتر ميشه فكر كرد و ..... و اينكه بفهمم كه چقدر دوسش دارم! خیلی بده که بعضی ها این فصل و با تموم زیباییش نمیبینن و اون رو نمادی قرار دادن برا غصه ها و عشق های.......! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
درس دوازدهم
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
درس يازدهم
بینش تصمیم گیری خوب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
درس دهم
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به ....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
تاثيرگذار باشيم آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. من آدم تاثیرگذارى هستم سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ........ (ادامه مطلب) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
تنها با چشم دل است که می توان به درستی دید زیرا همیشه آن چیز که اصل است با چشم نادیدنی است
در تراس نشسته بودم ..گذشته ام را مرور می کردم و افرادی که در زندگی ام وجود دارند .. و خیلی چیز ها برایم روشن شد به آرامش عجیب دست یافتم آرامشی اعجاب انگیز نا امیدی .نکوهش و پیش داوری و .........(ادامه مطلب) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درج و انعکاس مطالب و مقالات مختلف در این وبلاگ صرفاَ بمنظور آگاهسازي است و تاييدكننده ديدگاههاي مطروحه نميباشد.
|
| پیوندها |
|
علي نقوي (كرمانيان ) شيرين عبادي سيد محمد خاتمي |
|
RSS
|